توپ قلقی

خودم را

سبک و سنگین که می کنم

باز تو را کم می آورم

شاید رفته ای توپ بیاوری

راستی

اینبار هم مشق هایم را خوب نوشته ام .

برای او ...

چمدانم را که بر می دارم

توی دلم سنگینی می کنی

چه زود خاطره شدی

چروک چروک

آنقدر خود را چِلانده ام

تا به  کسانی مثل خودم

بفهمانم

می شود مچاله هم زندگی کرد

چروکِ چروک

................

مُشتی

سرش را پایین انداخته

تا داخل کسی شود

که برای خودش هم گنگ است

فقط آسمان را می فهمد

وقتی

موشکی سر زده داخل می شود

رویش خط می اندازد

که اگر یک سرش را بگیری

به عقده های قد و نیم قدی می رسی

 که نمیدانی چند سال دارند

فقط اگر فهمیدیشان

تو را به زمین بر می گردانند

خودمانیم

دلمان خوش است مهمانی رفته ایم

الکی الکی دلمان را خوش کرده ایم

که شاید خدا دوربین مخفی گذاشته باشد

تا کمی از بدبختی هایمان را توی قوطی ببینیم

که اگر  ما را گرفتند...

من چه می گویم؟!

چرت و پرت ها همیشه روی زبان من عروسی می کنند

که اگر فردا کسی بدبخت شد

یقه مرا بگیرند

به کی

        به کی

                 به کی قسمتان بدهم

پای مرا وسط نکشید

همین جوری آنقدر بد آورده ام که...

به من چه آخرش چه می شود

ناسلامتی میهمان ناخوانده داریم

مُشتی سرش را پایین انداخته

                                 داخل می شود.

 

یک کار متفاوت از من....

دلم را که به کوچه می زنم

باز خودم را

انتهای همین خیابان

                        نه!

                            ابتدای آزادی....

نمی دانم

شاید اینطور فکر می کنم

اما نه!

همیشه تا می خواهم سرریز کنم

خودم را

            شاید هم دلم را

به کوچه می زنم

                      به جاده

                                به خیابان

فرقی نمی کند

 آسفالت باشد یا خاکی

مهم این است خودم را تویش خالی کنم

راستی

به هر که دروغ بگویم

به خودم که نمی توانم

              دیشب ،برای هزارمین بار....

نه

نمی توانم

توی آیینه چشمانم که نگاه می کنم

انعکاس جاده هم نمی تواند،درو غ هایم را خنثی کند

شاید می خواهم

              برای حمیده،طیبه،آذر

                                            وَ  

                                                    وَ

                                                           وَ

چوپان دروغگو را زنده کنم  

هر چه باشد

دیشب

برای هزارمین بار

                     گریه ام گرفت

دیشب؟!

           گریه؟!

باز هم دروغ می گویم

باید به کوچه بزنم

                   به جاده

                            به خیابان

 

دلپاره

باید  بروم   آدم   سابق   بشوم

یا با تو  اگر شده  موافق  بشوم

این   درد تو را  ندیدن  خامم کرده

میخواهم از این به بعد عاشق بشوم

دلشوره ها...

حتا   اگر که   حرص   دنیا   را     درآرم

دلشوره هایم را به دستت می سپارم

این بار هم مثل همیشه بی تو ....اما

عیبی ندارد  قسمتم  را  دوست دارم

شاید  تو را  توی  خیالم  پرورش...نه

حال  و  هوای  آن  زمان ها  را  ندارم

این  آخری ها  بی تو  بودن را  کجای-

قلبم ...نه انگاری که خیلی تازه کارم

وقتی  برای  زن  شدن  هم  ناگزیرم

درگیرم  از  دست  کلنجاری  که دارم

هم با خودم هم با تو اما بی خیالش

دست از سرت ...نه من چنین قصدی ندارم

تجلیل از 50 شاعر صاحب کتاب


 

تجلیل از پنجاه شاعر صاحب کتاب در فرهنگسرای بهمن

 

به اطلاع می رساند ، شب شعری با حضور اهالی شعر و ادب و صاحبان اثر در فرهنگسرای بهمن برگزار می گردد .  

در این مراسم که با حضور تعداد زیادی از شاعران نام آشنای کشور از جمله مجتبی رمضانی صابر قدیمی- شیما احمدی- علیرضا بدیع- فرامرز عرب عامری- عباس صادقی- حامد عسکری- مریم حقیقت- ساراجلوداریان- حسین جنت مکان- راهله معماریان- مجید سعدآبادی-افسانه راز- سیف الله خادم- کمیل قاسمی- اکبرسلیمانی- آرش واقع طلب- حسین زحمت کش-مهدی اشرفی- آنا لمسو- عباس عابد- میخوش ولی زاده- فرهاد زارع کوهی- صدیقه مرادزاده-آرش فرزام صفت- زهرا رفیعی- حامد ابراهیم پور- مهدی چناری- علیرضا حلاج- علیرضا خجو- محمدرضا عرب یارمحمدی- سعیده اصلاحی- عباس رضایی- یلدا تنگستانی- امید صباغ نو- سید احمد حسینی- امیر اکبر زاده- کامران شرفشاهی- وحیدسمنانی- ساراناصر نصیر- مهدی زارع- لیلا عباس زاده-محسن رضوان- سناپطروسیان- آذر نادی- داریوش احمدی مرضیه مختار نژاد- سیامک رجاور پروین نوروز پرست مریم گودینی حسین صالحی  رضا جوان شهرام درویش مهدی فرجی رسول پیره سعید فرمانی بابک نبی- علیخانی رضایی عباس کریمی سید مهدی موسوی فاطمه رمضانیا مریم اسماعیلی مجید آزادی بهروز باغبان علیرضا بهرهی علی مظفر مهتاب فدایی علی حبیب نژاد سمانه مصدق قبولیان - طلوعی توحیدی وزیری رسولی- عباسی محمدی مجیدی- حسینی قدیری فرخی ذوالفقاری ایرانی مظفری ابوطالبی - سودابه مهیجی و . . . برگزار می شود ، بیش از پنجاه شاعر به شعرخوانی می پردازند .

این برنامه به همت کانون ادبی پایتخت شعر و فرهنگسرای بهمن برگزار می گردد و پس از مراسم شعرخوانی توسط شاعرانی از سراسر کشور ، از شاعران صاحب کتاب تجلیل به عمل خواهد آمد .

زمان: دوشنبه 16 بهمن ماه - ساعت 15:45

مکان:میدان بهمن فرهنگسرای بهمن- سالن نغمه

حضور کلیه علاقمندان در این مراسم آزاد می باشد .

 

بابا

مادر فقط فهمیده بابا خواب دارد

یا حس و حالی از دوای ناب دارد

او را فقط پای بساطش می شناسد

با چشم های مات ماتش می شناسد

فرقی ندارد رنگ چشمانش چه رنگی است

اینجا فقط قانون گیجی یا که منگی است

*              *                   *

بابا مرا پای بساطت دود کردی

با این همه تکرار می کردی که مردی

اما ببین مردی دوباره نان ندارد

حتا برای آرزویت جان ندارد

من را فقط قربانی یک دود کردی

هی با خودت تکرار کن تکرار مردی

ای مرده شور هر چی مردی که تو باشی

دیگر گمانم بهتر است اصلا نباشی

انگار اصلا توی دنیایت نبودم

من دختری از جنس فردایت نبودم

من را فقط پای بساطت می شناسی

با حس و حال بی ثباتت می شناسی

اصلا چه می گویم تو بابای منی تو

فرقی ندارد مرد هستی یا زنی تو

اما تو بابای منی ، بابای خوبم

عیبی ندارد اینکه من رو به غروبم

می‌خوام آخرش همین جوری باشه ـ لیلا (زینب) صبوری زاده

 

تقدیم به زنده یاد نجمه زارع

 

 

می‌خوام آخرش همین جوری باشه

لباست سفید باشه، توری باشه

 

تو خونه هزارتا مهمون بیاریم

گل بریزیم، آینه شمعدون بیاریم

 

تو بیای، هوا رو بارونی کنیم

همه‌ی شهر رو چراغونی کنیم

 

حرفای بزرگ و از دل بزنیم

هممون دور و ورت کِل بزنیم

 

می‌خوام آخرش همین جوری باشه

همه‌ی دلخوریم از دوری باشه ...

 

خانمی! دلت نگیره آب بشه!

باد به موهات نزنه خراب بشه!

 

نکنه کسی عذابت بکنه!

برای همیشه خوابت بکنه!

 

به خدا می‌گم بزرگت بکنه!

دیگه بره بسّه ... گرگت بکنه!

 

نکنه خدام یه وقت گناه کنه!

نکنه یه روزی اشتباه کنه!

 

نکنه عروسی رو خراب کنه!

بین ماها تو رو انتخاب کنه!

 

تو نباشی خانمی چی کار کنیم؟!!

کیو رو اسب سفید سوار کنیم؟!!

 

زودِ زودی ... زودِ زودی، دیر نمی‌شی

پیشمون بمون ... نمک‌گیر نمی‌شی!

 

واسه دیدنت کجا پر بکشم؟!

چقدِه اول و آخر بکشم؟!

 

چقدِه دستِ پس و پیش بزنم؟!

خودمو به آب و آتیش بزنم؟!

 

اومدم فدا کنم، جون نمی‌‌خوای؟

درو وا کن دیگه ... مهمون نمی‌خوای؟

 

دیدنت منو به اینجا کشیده

می‌بینی کارم کجاها کشیده؟!

 

همه جا تاریکه و هنوز می‌شه!

یه بار دیگه بخندی روز می‌شه!

 

اینه رسمش که داری نشون می‌دی؟!

می‌ری از دوردورا دست تکون می‌دی!

 

باشه! عیبی نداره خدا که هست!

تو نباشی یکی اون بالا که هست!

 

...

 

چه شب شومیه، آخر نداره

داره کفر همه رو در می‌آره

 

چراغای شهر و خاموش نبینم!!

کسی رو اینجا سیاپوش نبینم!!

 

بچه بازیاتونو سربیارین!

لباس سیاتونو در بیارین!

 

حالا من اسیر فکرای بدم

شب و روز حرفای ناجور می‌زدم

 

شما اینقدرا بزرگش نکنین

قصه‌ی بره و گرگش نکنین!

 

خانمی اینجا نشسته ... تو خونه

داره تند و تند برام شعر می‌خونه

 

خدا خوبه ... مهربونه، می‌دونه!

نمی‌خواد هیچ کسی تنها بمونه

 

می‌دونه که آدما بی‌‌خبرن

نمی‌زاره خانمی رو ببرن

 

اگه باز شهر و چراغونی کنم

دوباره هوا رو بارونی کنم

 

رسمشو بازم بهم نشون می‌ده

داره از دور دورا دست تکون می‌ده

......

دامنش را می گوییم

آنقدر کوتاه بود

که دست بابا لنگ دراز هم

چه برسد به من

به تو

 

 

تقدیم به متین و همه کودکان خیابانی....

توی آیینه چشمانت

 

زندگی می رقصد

 

باورت شده که می توانی

 

بار ندانمکاریهای دیگران را به دوش بکشی

 

برای نفس کشیدن

 

تمام زندگیت را کم داری

 

                    بکوب

 

                       برقص

 

                                       تو می توانی

مادر بزرگ...

مـادر بزرگ  بـا رفتنت دل تـا خـدا رفت

 

حال و هوای  کودکی ها بی صدا رفت

 

دیدی چـه زود آن حرف هـای کودکـانه

 

گفتم تو را من دوست دارم پنج تا رفت

 

وقتی که دستانت به رویم باز می شد

 

درد  فشردن هـای آغـوشت کجـا رفـت

 

وقتی که گفتم بـا منی تو تـا همیشه

 

حیـف  آرزوی  کـودکـی بـاد هـوا  رفـت

 

مـادر بـزرگ - مـرجـان  دریـای  محبـت

 

حقا که سختی هم عزیزم با تو تا رفت

 

لانـدا شـود قـربـان  آن  هـر تـار مـویـت

 

بـا رفتنت شـادی خـدا دانـد کجـا رفـت

 

مادر....

  پیر شد تا جوان بمانم

 

می خواست

 

دو سه چین بیشتر بر پیشانیش اضافه کنم

 

می خواست

 

 زیر چشم هاش را گود بیندازم

 

می خواست..

 

من که نمی خواستم

 

مادر خودش خواست...

 

دستان مردی...

دستــان  مـردی  را  گمـانم  آب می بــرد

 

انگــار  چشمـان  خــدا  را  خـواب می بـرد

 

افـتــاد  کــوهـی   در   کنــار   رود   انـگــار

 

جـاری شـد  از عمـق نگـاهش حـس  آوار

 

دستـان  مـرد  از  آب  کـوتـاه  شـد  خدایـا

 

سقـای   دشـت   کــربــلا   افتـاد   از   پــا

 

او مشک  را  دنـدان گـرفـت و بـاز  خنـدیـد

 

هی تیـر  پشت تیــر  آمــد  مشک  غلتـید

 

دار و نـدار  مـرد  هـم بـا مشک می ریخـت

 

با هر نگاهش آسمان هم اشک می ریخت

 

می رفت  تـا  مـردی  دوبــاره  جـان  بـگیـرد

 

از  آسمـان  او  یـک  کمی  بـــاران   بـگیـرد

 

از  کـودکـان  دیگــر  کسی  تشنـه  نبـاشـد

 

در  دستهـای  هیـچ کــس  دشنـه  نبـاشـد

 

 

دل گوییه ها...

یـک  اطـلاعیه بــرای چشم هـایت 

 

من میگذارم لابه لای چشم هایت

 

دیگـر نمی خواهم بیـاید بی تعارف

 

پشت سر من رد پای چشم هایت

 

***********************

زن :حـادثـه ی بهــار  را  می فهمد

 

مـرد :افتادن یـک سوار را می فهمد

 

با اینکه همیشه  آیینه را دردیست

 

ایـن لحظه فقط غبـار را می فهمـد

 

***********************

غبار     غبار        غبار

 

همین  طرف  بزن  کنار

 

چقـدر   چـانـه  میـزنی

 

بیـا  بـه  خـاطـرم  نبـار

 

***********************

دختر بـرای حـادثه دروازه می شود

 

بس کن وگرنه داغ دلم تازه میشود

 

اینجا کـه ثـانیه ها بی قـرار پاییزنـد

 

بغضی نیامده صاحب اجازه میشود

 

************************

خدایا می روم تا سال دیگر

 

اگر دادی بـه من یـک بـال  دیگـر

 

نمی خواهم تمام هستی ام را

 

بـریـزی تـوی  یـک غربـال  دیگـر

 

زنم.....

تنـهـا بـرای  همینکـه  ثـابـت کنــم  زنــم

 

دارم  بـرای حــال خـودم  گــریـه  میکنـم

 

یـا ایـن  خـدای تـوی  آینــه  را  میکشـم

 

یا عقده ای که نشسته سمت چپ بدنم

 

دیگـر تمـام حـوصلـه ام تـه  کشیده  ببیـن

 

دارم  جلـوی پــای  کسی چـالـه  میکنـم

 

بــا  اینهمــه خــط و نـشـان بـیـخـودی  ولی

 

تنهــا  کسی کــه  نبـایــد بمیــرد خود منــم

 

شاید ،ولی چه فرق میکند برای  منی  که- 

 

همیشه  با  دل  و  ثانیه ها  چانه  میـزنم

 

یـا اینکه بیــن اینهمـه چشم  هـای کثـیـف

 

بــا  رفـتـنـم  بــرای  دلــی  تــار  می تنـم

 

دیگـر  بـه جـان  ایـن  غــزل  مــرده  شـور 

 

حـرفـی  نمــانـده  بـــرای  کسی  بــزنـم

 

جـز اینکـه بـا وجود غـروری کـه غرقم کرد

 

رفتـم، بــرای  همینکه  ثــابـت کـنـم   زنـم

 

گفتم کجایی...

گفتـم کجـایی قلـب هــا را گـل گـرفتند

 

مـن را، تـو را ،حتی خدا را گـل گـرفتند

 

وقتی تو با حسی که دل را با خودش برد

 

رفتـی، گمـانـم کـه صـدا را گـل گـرفتند

 

من ماندم و دلتنگی و یک عمر حسرت

 

ایـن قلـب بــه تـو  مبـتـلا را گـل گـرفتند

 

گفتی بهـار آمـد تـو هم می آیی از دور

 

آمـد  ولـی  وقتی  هـوا  را  گـل گـرفتند

 

حـالا  فقط  فکـرم شده  اینکـه اگـر  تـو

 

روزی بیـایـی  تـا  کجـا  را  گـل  گـرفتند

 

امـا ولـش کـن بیخودی فکـر تـو هستم

 

اصلا نـه  انگـاری  کـه مـا را  گـل گـرفتند

 

بی تو..

این اشک ها تـا اینکه بـرگردی نشسته انـد

 

پایین چشمانی که بی تو سرد و خسته اند

 

شب-حــس تنـهــایـی و سـرمــا لانـه کـــرده

 

شاید که عقدم را همیشه بی تو بسته اند

 

ایـن روزهــا هــر جــا تو نیستی مــن غـریبـم

 

وقتـی تمــام بـغـض هــا سهـم تـــو هستـند

 

گفتـم بـه مـن چـه می زنم بـه جـاده خـاکی

 

دیـدم تمــام جــاده هـا هـم بـی تـو پـستنـد

 

حــرفـی   درون  بـیـت بـیـتـم   گـیــر  کـــرده

 

کـی- کـی غــرور چـشـم هــایـم را شکستند

 

امــا ولـش کـن-مـن و تـو-وقتـی سـراب است

 

فــرقـی نـدارد  بیت هــایـم  بــا  کــه  هستند

 

چپ چپ

چپ چپ نگاهم میکنی دستی نگهدار

 

سیلی به حسم میزنی دستی نگهـدار

 

یـک بـار- نـه- صـد بـار دیدم بـا نگـاهـت

 

دل را ز جـایش میکنی دستی نگـهـدار

 

وقتـی کــه قــالت میگـذارم بــر دوراهـی

 

تــار سکوتی می تنی دستی نگهــدار

 

:اینجا کسی قربانی دست غـرور است

 

فهمیـده بـودم بــا منی دستی نگهـدار

 

تـقـدیـر تــو -تـقـصیر مـن-ربــطی نــدارد

 

لـج میکنی بــا کـودنـی دستی نگـهدار

 

پــاپـیـچ مـن دیگـر نشو حــالـی نــدارم

 

آهستـه دارم میـزنـی دستـی نگهــدار 

 

دل نوشته ها...

دل نوشته هایی که مال هیچ کس نیست فقط متعلق به اتاقی است  آوار دیده و عنکبوت دویده...
ادامه نوشته

برگرد

یک روز می آیی ولی شاید نباشم.....
ادامه نوشته

مریم

خوابی دوباره دیشب حال مرا به هم ریخت  

  

 فکر جدایی از تو -مریم- صدا به هم ریخت

 

 بغضــی بــه  احتــرام  یک عمــر با تو بودن  

  

 جا کرده در گلویم تا این هوا به هم ریخت

 

 دیـدی چگونـه با هـم از کودکــی گذشتیم  

 

  تا مرز بی پدرها؟ مادر چرا به هم ریخت  

 

 مــن بـودم و تو بودی با یـک خـدای سـاده  

 

 اما چه مشکلاتی با دست ما به هم ریخت

 

 یـادت نرفته گفتـم :مریـم خدا بـزرگ است 

    

با هم که قد کشیدیم؟ حالم چرا به هم ریخت

 

 می ترسم از جدایی از اینکه بی تو باشم 

  

 ساکت نمی شوم تا...اینکه خدا به هم ریخت