مریم
خوابی دوباره دیشب حال مرا به هم ریخت
فکر جدایی از تو -مریم- صدا به هم ریخت
بغضــی بــه احتــرام یک عمــر با تو بودن
جا کرده در گلویم تا این هوا به هم ریخت
دیـدی چگونـه با هـم از کودکــی گذشتیم
تا مرز بی پدرها؟ مادر چرا به هم ریخت
مــن بـودم و تو بودی با یـک خـدای سـاده
اما چه مشکلاتی با دست ما به هم ریخت
یـادت نرفته گفتـم :مریـم خدا بـزرگ است
با هم که قد کشیدیم؟ حالم چرا به هم ریخت
می ترسم از جدایی از اینکه بی تو باشم
ساکت نمی شوم تا...اینکه خدا به هم ریخت
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر ۱۳۸۸ ساعت 20:35 توسط لاندا (زینب وزیری)
|
دل نوشته هایی که مال هیچ کس نیست