دل نوشته ها...
امشـب گلــویـم را دوبــاره می فشـارد
یــک مشـت درد بـدقــواره می فشـارد
وقـتـی تـمــام خـــاطــراتــم را ورق زد
دستی که شب را بی ستاره می فشارد
با سیلی اش درسی به من میداد و میرفت
مـانـدم چـرا بـا یـک اشــاره می فشـارد
وقتی کــه مـا بــا آسمـان همـدرد هستیـم
او را هــم ابـــری تکــه پـــاره مـی فشـارد
سیلـی دوم را نخــوابـــانــده نگــاهــی
دسـت سکـوتـم را دوبـــاره مـی فشـارد
**********************************************************
من منتظـرت نشسته ام بـر گـردی
چشم از درمـان نبسته ام بـرگـردی
هی بـاز سراغت از غـزل می گیـرم
عمریست از ایـن ثــانیه هـا دلگیـرم
بـرگـرد بـه جـان تـو بـهار آمـد و رفـت
من ماندم و دلتنگی و حسی که نرفت
با این همه درد بی تو بودن چه کنم
شـایـد کـه خودم را بـه خـر یـت بزنم
ای کــاش بــه خــاطـر خـدا بــرگــردی
حتی که اگر شده یک تک پا بـرگردی
*******************************************************
می رفت بی آنکه به پشت سرش نگاه کند
تند تند تمــام زنـدگـی اش را تبــاه کنــد
ایـن عقـده متـعلق بـه یک زنی اسـت
رّد خـور نـدارد اگـر کـه بـمـانـد گنــاه کنــد
یک شب که برای خودش بی هوا شکسته بود
می رفت تـا روی همیــن مصــرع اشتبـاه کنــد
تا به همه بـه خودش بـه ایـن غـزل مـرده شور
ثابـت کنـد کـه می شـود هـمـه را سیـاه کنــد
امـــا نتیجـه اش فقط یــک عقــده بــود و بـــس
دیگر نمی شود کـه بـه پشت سرش نگـاه کنـد
+ نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 19:47 توسط لاندا (زینب وزیری)
|
دل نوشته هایی که مال هیچ کس نیست