دل گوییه ها...
یـک اطـلاعیه بــرای چشم هـایت
من میگذارم لابه لای چشم هایت
دیگـر نمی خواهم بیـاید بی تعارف
پشت سر من رد پای چشم هایت
***********************
زن :حـادثـه ی بهــار را می فهمد
مـرد :افتادن یـک سوار را می فهمد
با اینکه همیشه آیینه را دردیست
ایـن لحظه فقط غبـار را می فهمـد
***********************
غبار غبار غبار
همین طرف بزن کنار
چقـدر چـانـه میـزنی
بیـا بـه خـاطـرم نبـار
***********************
دختر بـرای حـادثه دروازه می شود
بس کن وگرنه داغ دلم تازه میشود
اینجا کـه ثـانیه ها بی قـرار پاییزنـد
بغضی نیامده صاحب اجازه میشود
************************
خدایا می روم تا سال دیگر
اگر دادی بـه من یـک بـال دیگـر
نمی خواهم تمام هستی ام را
بـریـزی تـوی یـک غربـال دیگـر
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 15:30 توسط لاندا (زینب وزیری)
|
دل نوشته هایی که مال هیچ کس نیست